| |
| |
|
تعداد کل بازدید کنندگان: ۳۹۸۸۲
تعداد بازدیدکنندگان کنونی: ۱




|
|
| WELCOME |
|
|
وبلاگ تنهای من
|
|
روزگاریست عاشقانه نواختن را از یاد برده ام ، نازنینم ، تو یادم بده . وبلاگم ، سنگ صبویم ، دلخوشیم ، چه تنها مانده ، آنقدر که حتی توان گردگیرش را در خود نمی بینم ، آنقدر در شلوغیه زندگیم گم شده ام که چه سخت به یاد می آورم شازده را ، انگشتانم چه کرخت شده اند و ذهنم چه مشوش .
|
|
|
|
|
روزهای ندیده
|
|
نازنین یکتای من ، حمد و سپاس مخصوص توست و تو را شاکرم از جهت اینکه روزهایی و انسانهایی را به من نشان دادی تا درک کنم که صفت دروغ گویی نزد این دسته لیمیتش به سمت بی نهایت میل می کند ، خدایا از تو با چه زبانی سپاس گویم که روزهای ندیده این ملت را به این مردم نشان دادی تا درس عبرتی گردد . و به درستی تو سرنوشت ملتی را تغییر نمی دهی مگر آن ملت خود خواهان تغییر باشد و به حق خلایق هر چه لایق .
|
|
|
|
|
ممد نبودی ببینی
|
|
ممد ای کاش تو و یارانت این روزها می بودید ، های ممد ، میشنوی ؟ ممد کارد تو استخونه ها ، ممد به داد برس که فغان است روزمان و اشک است مشق شبمان ، های ، ممد ، گوش میدی ؟ ای مرد روزگار ، رفتی ولی ای با مرام ، مردانگی را ، ای کاش مردانگی را به مردان وطنت می آموختیو میرفتی ، ممد دلمان تنگ است ، دل تنگ مردانیم ، های ممد ، قربون بوی بهشتیتان ، ممد ، اشکمان را که جوابگو خواهد بود ؟ ممد ، وساطتمان کن ، ممد ، به دادمان برس ، راستی ممد ، شهر آزاد شد ؟!
|
|
|
|
|
فردا
|
|
فردا چه روز عجیبیست ، هم می تواند یک روز به یاد ماندنی برای یک ملت باشد و هم یک روز به یاد ماندانی برای دو عاشق ، یکتای من ، فردا را در خاطرمان ماندگار کن ، تا ابد ، ۲۵ بهمن مبارک ملتم ، ۲۵ بهمن مبارک نازنینم
|
|
|
|
|
بسمک العظیم الاعظم
|
چن سال پیش که هنوز قلمم رو کاغذ روون می لغذید و انگشتم ناخودآگاه روی دکمه های کیبورد مینواخت ، بی غل و غش ، بی اونکه به غلط املاییا توجهی کنم و یا اونکه به فعل و فاعل ارزشی بدم فقط عاشقانه مینواختم . اون روز و هنوز تو یادمه ، مثل همه روزای اون روزا پشت میزم نشستمو بی اونکه بدونم از چیو از کی میخوام بگم فقط فشردم دکمه های کیبورد رو ، اشک از گونه هام میریخت و مینوشتم ، بخدا عاشقانه . بچه که بودم بعد از اینکه تو چند تا کتابفروشی گشتم بالاخره اون کتابیو که میخواستمو پیدا کردم ، بن هور . بی اونکه به عمق ماجرای این کتاب توجه داشته باشم ، مثل همیشه داستان حماسیش مجذوبم کرده بود . چن سال پیش که فیلم مصایب مسیح رو دیدم ، وای خدای من ، چه حالی بود ، بغض ، اشک ، و مینوشتمو مینوشتم بی اونکه بدونمو بفهمم که چی مینویسم . آخر چقدر مظلومیت یک انسان ، بزنندو بزنندو تو ببخشیو ببخشو ببخشی ، فارق از هر دینی ، مسلمان یا مسیحی و کلیمیو زرتشتیو ... ، فقط به حرمت مظلومیت به تمام معنای یک انسان بنویسی . میزدندو می ایستاد ، میزدندو مرحمت می کرد ، میزدند و بی منت شفا میداد ، خدایا به خودت قسم که عالمی ، عالمی که دانستی چه کسانی برگزیده گانتند . امروز که فیلم بن هور رو میدیدم ، باز واسم یادآور اون لحظات بود ، خدایا مردمی که جز خوبی از او چیزی به یاد نداشتند فقط آمده بودند به مسلخ کشیده شدنش را نظاره کنند و او خم به ابرو نمی آورد ، میزدند ، می ایستاد و عاشقانه به سوی مسلخ گاه قدم بر میداشت ، گوی چه میدانست که اینگونه میرفت ، بل نمیرفت ، پرواز میکرد و این بیخردان همچون من عوام هورا می کشیدند و باز بیماران خود را پیش میراندند تا شفاعتشان کندو چه بی منت شفاعت میکرد ، آخ خدایا ، بخدا خوبیم حدی دارد ، اگر بنده تو این همه بی منت ، این همه بی منــــت ، آن هم زمانی که بی رحمانه میزنندش باز میبخشد ، این که بنده توست ، پس خدایا ، ای خالق من ، پس تو دیگر که هستی و تو دیگر چقدر مهربانی ؟ پروردگارم ، ای مهربانترین مهربانان ، ای مهربانتر از عیسی و محمد خاتم ، ما را بیامرز .
** مصایب مسیح
|
|
|
|
|
بازم رنگ مشکی
|
اولین روز ماه محرم ، چه زود بعضیا سیاه میپوشن ! مخصوصا اونایی که تو تیوی ظاهر میشن ، اونایی که پست و مقامی دارن ، اونایی که ته ریششون از بقیه یه خورده بلندتره و اونایی که ... . نمیدونم حکمت چیه ، سوار تاکسیو سواری میشی که تو شهر رفت و آمد کنی بعضیا تو ماشین مداحی گذاشتن ، اونم حتی وقتیکه محرم حتی شروع نشده ، خدایا ، یعنی اونا از محرم چی فهمیدن که من نفهمیدم هنوز ؟ چرا من این سیاه پوشیدن زود هنگام و این مرثیه خوندنای بی موقع رو نمی تونم درک کنم ؟ شاید اونا باورهایی دارن که من خیلی مونده بهش برسم یا شاید ، من مسلمون نیستم ؟!! باور من ، باور من اینه که این حسینی که تو خیابون و کوچه بازار ازش میشنوم اونی نیست که من شناختمو دوست دارم که بشناسم ، این حسینی که سعی دارن به من بشناسونن یه آدم معمولیه که فقط در حقش ظلم شده و تو یه جنگ نابرابر خودشو عزیزانش رو به سلاخی کشیدن ، واقعا این همون حسینه ؟ خوب تو تاریخ چند هزار ساله جنگای نابرابر زیاد اتفاق افتاده ، خیلیا به ناحق کشته شدن ، ولی چرا حسین ؟ امروز پسرکی به دم در خونمون اومده بودو تقاضای کمک واسه هیات حسین کرد ، کمکش نکردمو درو بستم ! بچه که بودم با بچه های محل یه چادری میزدیم جلو خونه ما و یه حسینیه راه مینداختیم ، عشقمون این بود که از مسجد محل علمی بگیریمو با کمک در و همسایه سنج و تبلی بخریم و سر و صدایی راه بندازیم بی اینکه بدونیم اصلا این کارا یعنی چی ؟ قصد مظلومیت حسینه یا رو کم کنیه محله کناری ؟ و هیچ کس هم نبود که به ما بگه بابا ول معطلید و تو حسینیتون خود حسین گم شده . عاشورا تاسوعا که میشه ، میای بیرون دسته هایی رو میبینی که علمها و چل چراغایی راه انداختنو نوازندگان مینوازن ، نوحه خون میخونه ، ولی فقط صدا کلفت میکنه و نعره خرکی میزنه و قصد فقط ترغیب به بالا بردن هر چه بیشتر زنجیرها و کوفتنش با تمام قدرت بر دوشهاست تا جلوه اون مسجد و اون دسته بیشتر به چشم بیاد بدون اینکه بفهمی خودش چی میگه ، از چیو از کی داره میگه ؟ کنار دسته هام ، لب جدول ، دختر پسرا اومدن تماشا و ... آخه تو این روز کس به کس نیستو کسی نیست که بهت گیر بده که با این خانوم نسبتت چیه ؟ کفر دارم میگم ؟ نه بخدا ، حرف از دردمه . بخدا حسین مظلوم نبود ، حسین مرد بود –در نهایت کلمه- شجاع بود و عاشق . نه حسین ، نه علمدار کربلا ، نه علی اصغر و نه علی اکبر و نه زینب و نه ... به سینه زدنو زنجیر زدنو نعره کشیدن ما نیازی ندارن ، کار بزرگشون رو با نوحه های دروغو آبکیمون لوث نکنیم ، داستان حسین داستان حسین است نه یک سوگ نامه . تویی که حق همسایه و دوست و همکارت را میخوری ، در گوش یتیم بی پناه ، درد مینوازی ، در حق ناموس برادر دینیت گستاخانه هرزه گری می کنی ، در حق مردمان همدینیت که همه دوسدار حسینند کمفروشی میکنی و با پیراهن مشکیو ریشت تیغ می زنی ،بخدا در قبال همین حسین همگی مسولیم . تورو به همون حسین بفهمیم که می بایستی آزاده باشیم ، آزاده بودن بخدا پیراهن مشکی نیست . حسین برای آزاده بودن جان داد و برای زنده نگه داشتن نماز بی غل و غش راســـــتین ظهر عاشورا پرپر کرد تمام وابستگی های این دنیاییش را ، کاش که بفهمم عظمت نماز ظهر روز عاشورا را . یا حسین با نام پاک تو تیغ میزنند . اسلام و علیک یا حـسـیــن
|
|
|
|
|
باورهای اعتقادی ما ایرونیا
|
من معمولا به غیر از روزایی که مشکلی پیش میاد تا ساعت ۳:۳۰ سر کارم و معمولا تو دایره خودمون یا با بچه های حسابداری سر یه موضوعی کلید میکنیم سه پیچو این میزنه تو سر اونو این به اون جفتک میندازه و سر یه موضوعی بحث میکنیم . یکی دو روز پیش یکی از همکارا یه سوال عجیبی مطرح کرد که بعضی از اعتقاداتمون رو به چالش کشید و بحث داغیو راه انداخت . سوال این بود ، چرا ما ایرانیا خیلی وقتا آرزوها و حاجاتی که داریمو از ۱۴ معصوم میخوایم ؟ چرا از خدا نیمخوایم ؟ مگه این طور نیست که اونا بدون خدا هیچ کسی نیستن و کلا اعتقادش بر این بود که ۱۴ معصوم رو کاملا قبول داره ولی همیشه هر چی که میخواد رو از خود خدا خواسته نه از اماماش ، اعتقادش بر این بود که امام هیچ قدرتی در براوردن حاجت نداره و این خداست که بر هر چیزی قادره نه بندش ، حالا اون بندش حتی اگه ۱۴ معصوم باشن و اعتقاد داشت ما به زیارت اونا میریم و دوسشون داریم چون انسان های بزرگو معصومین و عاشقشونیم چون دینمون رو از اونها میدونیم ولی اینکه به جای خدا از اونها چیزی بخوایم اشتباه هستش . لازم بگم این همکارم از لحاظ ایمانی واقعا آدم درستیه ، اهل ریشو چفیه و تسبیح و انگشتر عقیق نیست ولی واقعا اعتقاد دینیش قویه و تو بین همکارام از این لحاظ خیلی قبولش دارم . رو این سوال خیلی بحث شد و نه ما تونستیم اون رو قانع کنیم و نه اون ما رو ، من تو زندگیم به شخصه اکثر مواقع هر چی که خواستم از بانوم فاطمه خواستمو زندگیمو بعد از خدا بی شک مدیون لطف اون میدونم و هرگز هم هیچ مساله ای نمیتونه به این باورم خدشه ای وارد کنه ولی این سوال تو این یکی دو روزه خیلی فکرمو مشغول کرده و میبینم نظر اون همکارمم درسته و تا وقتی که خدا هست بنده اون چه کارست ؟ امیدوارم جواب قانع کننده ای واسش پیدا کنم ، نظر تو چیه ؟
|
|
|
|
|
برادر ریشیو آبجی چادری
|
|
امروز یکی از همکارام گند زده بود تو سرور و اعلام کردن که به داد رسیم , با کلی غرغر راه افتادم که برم گند خنگول خانو ماسمالی کنم . منتظر تاکسی بودم که از اداره برم واسه انجامش که یه برادر کنارم ایستاد , هم مسیر بودیم , یه ریش دو سانتیو یه چشو ابروی مشکیه مشکیو یه صورت مهربونو گرمو سفید و یه پیراهن سفید یعقه آخوندی که رو شلوار مشکیش انداخته بودو یه کفش مشکیه واکس خورده (الان دارم احساس میکنم که لیو تولستوی هستم ! یا شایدم عشقم , بیهقی ! نه , خیلی مونده به من برسن) , بی شک به دلم نشسته بود چهره موقرش , بدجوری منو به یاد دایی شهیدم انداخته بود , کنار هم نشستیمو نمیدونم که چطوری شروع به صحبت کردن کردیم , من در حالت رسمی خیلی رسمی و مودبانه سعی میکنم صحبت کنم ولی واقعا باید اقرار کنم پیشش کم آورده بودم , وای چقد مودب , باوقار و اصیل بود , روم داشت واقعا تاثیر میگذاشت , من با دیگران خیلی دیر عصبانی میشم و خیلی مودبانه و با احترام برخورد میکنم ولی این یکی واقعا یه آدم دیگه ای بود , دوست نداشتم ازش جدا شمو از تاکسی پیاده بشم , اون زودتر از من پیاده شدو با منو راننده بسیار موقرانه و با متانت فراوون خداحافظی کرد , هنوز از فکرم بیرون نرفته . الان داشتم به این فکر میکردم که با حرکات نسنجیده آقایون بالادستی چقد فاصله بین ما و این آدما افتاده , باید اقرار کنم به هیچ عنوان از این تیپ آدما خوشم نمیاد و سعی می کنم ازشون دوری کنم , چه دخترش چه پسرش ولی امروز فهمیدم که واقعا باید بیشتر به این آدما فکر کنم و به همشون به چشم گروه فشاریو منطق زوری نگاه نکنم . در برابرش از خودم خجالت کشیدم , آدمی که با اون وقار و متانتش میتونست سرکشترین دخترو همراه خودش کنه با یه تیپ به قول خودمون برادری و حذب الهی ... . شاید اون به دنبال چیزاییه که هنوز منه خام قادر به درکشون نیستم . یکتای من , به من قدرت ادراک , قدرت ادراک , قدرت ادراک , قدرت ادراک و دوست داشتن , دوست داشتن همه بنده هایت ارزانی دار .
|
|
|
|
|
روزهای یتیمی
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست - هر کسی نغمه خود خواندو از صحنه رود - صحنه پیوسته به جاست - خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
آخ که روزهای یتیمی گاه چه سخت بغض گلو را منفجر میکند , آخ چه سخت میشود کنار آمد با روزهای یتیمی , آخ روزهای یتیمی , امان , امان . آخ که چه روزهای سنگینی داری ای روزهای یتیمی من , آخ که یادش به خیر روزهای کودکی , روزهای کودکیو دعایم بر مرگم قبل عزیزانم , آخ که چه شد , پس چرا استجابتم نکردی ؟ آخ که چه بزرگ بودیو درک نکردم , بچه بودم , بی غم , غمم , آتش نسوزاندن بیش از حدم بود و تو کوه پشت سرم , همه چیزمو همه کسم . هنوز غریبه ها یادت می کنند , چه کرده ای که هنوز بعد یازده سال غبار زمان هنوز بر رخساره یادت نتوانسته بنشیند ؟ که بودی نازنین پدرم ؟ به خودت قسم , راضیم به رضایت و ای دوست , از صمیم قلب آرزومندم که سایه شان هماره بر بلندای قامتتان باد .
مرد نکو نام نمیرد هرگز
|
|
|
|
|
درد من
|
|
درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت , بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند . تا کی گمیم در این جهالت ؟ بین دین و خرافات فاصله بسیار است ، چه راحت نقصان خود را به قضا پیوند میزنیم ، چه آسان هر خبطی را چنگ زدن در ریسمان الهی می پنداریم .
|
|
|
|
|